دو قرن سکوت...
آمدم جانم به قربانت، ولی حالا چرا...
2شنبه 7/8/1386
اولین پست پاییزی
کافهدار
..................... کافهای که هیچگاه کافه نشد .....................
آمدم جانم به قربانت، ولی حالا چرا...
2شنبه 7/8/1386
اولین پست پاییزی
کافهدار
صفار هرندی را همگان بخوبی میشناسیم.
هنوز جوهر قلمش بر صفحههای کیهان خشک نشدهبود که نشیمنگاهش بر مسند فرهنگ این مملکت نشست. مملکتی که ایران خطابش میکنند. نه آن ایرانِ کوروش و داریوش، نه...! ایرانِ هاشمی و خاتمی؛ ایرانِ احمدینژاد... ایرانی که برای مردمش ذرهای آه نمانده! چه برسد به ناله و سودا... عجبا که چه بودیم و چه شدیم! وای که چه آوردیم بر سر این مملکت...
بگذریم،
باب سخنان صفار را نبندیم که دریغ است، دریغ...!
وی در افتتاحیه پانزدهمین نمایشگاه قرآن، به بیان سخنانی پرداخت که اینجانب، بطور کاملاً مغرضانه و هدفمند، بخشی از این سخنان را انتخاب کردهام تا درپی اثباتِ خویش، از این سخنانِ گهربار بهرهبرداری نمایم.
آن بخشها، بدین شرح اند:
"بعضیها به مسائلی افتخار میکردند که حتی شایسهی افتخارکردن هم نبود؛ سنگ چیزهایی را به سینه میزدند که ارزشی نداشت؛ کارهایی انجام میدادند که دور از چشم مردم باشد و تاثیرش در زندگی مردم دیدهنشود و اسمش را میگذاشتند "کارهای زیربنایی". چه پولهایی که از بیتالمال برداشتند و معلوم هم نشد که کجا رفته و کجا خرج شده. حال وقتیکه چنین شخصی (احمدی نژاد) از راه میرسد و برای خدمت واقعی به مردم، آستین بالا میزند، میگویند کار نمیشود و عوامفریبی است. همین نمایشگاه، کم افتخاری است برای این دولت؟! این از بزرگترین افتخارات دولت نهم است"
تبصره1: پانزده سال از برگزاری نمایشگاه قرآن میگذرد.
تبصره2: همین نمایشگاهی که جناب صفار بدان افتخار میورزند، حاصل ابتکار و هزینهی هاشمی و خاتمی است.
تبصره3: جدیداً سدسازی و کنترلتورم و بهبود روابطخارجی و پیشبرد نیروگاهبوشهر و عسلویه، ارزشی ندارد و شایستهی افتخار کردن نیست!
تبصره4: نمیدانم اگر خاتمی بختبرگشته، سنگبنای عسلویه را نمیگذاشت، امروز، احمدینژاد و وزیر فرهنگش میخواستند به چه بنازند...
تبصره5: اگر سدسازی و احداثعسلویه، "کار زیربنایی" محسوب نمیشود، احتمالاً افطاریدادن و سفرهای استانی "کار زیربنایی" است!
تبصره6: قابل توجه اهالی دنیا: شماها که این همهسال دنبال خوشبختی و رستگاری بودید، بفرمایید! این هم راهش! حالا هِی بگید "احمدینژاد فلانه..." ای آدمای قدرنشناس بیدین!
تبصره7: ندارد
تبصره8:
آن کسی را که در این مُلک سلیمان کردیم
ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است
(ابوالقاسم عارف)
چقدر خوب است که آدم، تریبونی به بزرگی نمازجمعه داشتهباشد، تا هروقت از خانه بیرونش کردند، سریعاً خودش را به آنجا برساند و درددل هایش را برای ملت بدبخت بازگو کند، تا نکند عقدههایش فروخورده شوند!
----------------------------------
پیوست
نمازجمعه این هفته تهران به امامت رهبر معظم انقلاب اقامه میشود...
"سعید حجاریان یک کارگردان بزرگ است. نه فقط در مقطعی خاص، بلکه او کلاً یک کارگردان بزرگ و خوب است!"
"سعید حجاریان، کارگردان اتفاقات روی داده در 18 تیر بود"
این جملات، به اضافهی جملات بعدیای که در گیومه خواهد آمد، سخنان شخص جنابدهنمکی است. کارگردان بزرگی که از سر تواضع و فروتنی، فلج واماندهای را "کارگردانی بزرگ" میخواند. بیچاره حجاریان، که زیر بار الطاف خاصهی جنابدهنمکی دارد له می شود!
دهنمکی در ادامهی سخنان خود، اینگونه بیان می دارد:
"هدف از این برنامه، تسخیر مجلس ششم بود. اصلاحاتیها(اصلاحطلبان وقت) میخواستند از این طریق تهدید کنند که اگر یکی از نیروهای ما را رد صلاحیت کردید، با نیروی جنبش دانشجویی به سراغ شما میآییم و 18 تیر راه می اندازیم."
احتمالاً جنابدهنمکی، فراموش کردهاند که "18تیر" از ابتدا "18تیر" نبود. مثل تمامی جنبشهای دانشجویی قبل و بعد از انقلاب، 18تیر نیز تنها یک اعتراض بود. اعتراض به یک تصمیم، تصمیمی که از نگاه دانشجویان وقت، عاقلانه به نظر نمیرسید و بوی کینهتوزی میداد. خیلی ساده و معمولی. اما اتفاقی که 18تیر را "18تیر" کرد، همان رفتار وحشیانه و بیرحمانهای بود که امثال دهنمکی، پس از پایان اعتراض، با دانشجویان 18تیر داشتند. این شد که 18تیر، در صفحهی سیاه تاریخ این مملکت، بهنام "18تیر خونین" به ثبت رسید. از جنابدهنمکی که خود شاهد و ناظر و عامل این واقعه بودند، بعید بود که اینگونه اظهار بیاطلاعی نمایند.
جالب اینجاست؛
جنابدهنمکی حضور خود در تمامی دقایق 18تیر را، که همگان (از جمله برادر بزرگ بنده) واقف و شاهد بر حضور پرشور ایشان بودند، تکذیب کرده و بدیننحو، خود و رفقای خود را از هرگونه اتهام تبرئه نموده و سیدمحمدخاتمی را، که همگان قائل بر فقدان شجاعت در وجود او (برای براه اندازی چنین فاجعهای، با چنان اهدافی) هستند، متهم و مجرم اصلی این تراژدی معرفی مینماید که بسی جای تامل و تعجب دارد!
ایشان می فرمایند:
"من آنقدر شجاعتش را دارم که اگر در حادثه بودم می گفتم. من به هیچ وجه در دانشگاه نبودم، بشوخی می گفتم: اگر ما آن شب بودیم که نمی گذاشتیم سه شبانه روز طول بکشد! همان شب اول غائله را تمام می کردیم. روزنامه ایران برای انتقام گرفتن، اولین خبر را از حضور من در کوی دانشگاه اعلام کرد و عنوان شد که من در درگیری ها حضور داشتهام. ریشه این تهمتها از روزنامه ایران نشأت گرفت و دلیل اصلی آن هم کینه ورزی آقای وردینژاد، مدیرمسئول وقت روزنامه بود."
جنابدهنمکی در باب سرنوشت اصلاحات، به اشارهی نکاتی میپردازند بدین شرح:
"من آن دوران را تمام شده میدانم و احساس میکنم دوران تلخی بوده و فکر میکنم همه هم به این نتیجه رسیده باشند."
(بقول غضنفر اصلاحات، شیخ مهدی کروبی) برادر! سال88 بیا تا مردم نشانت دهند که اصلاحات می خواهند یا نه!
ایشان در پایان افاضات خود به بیان دو نکته، کفایت (و اعتراف) کرده و بدینصورت ما را از فیض سخنان خود کمبهره ساختند:
چندیاست که شریعتمداران کیهاننشین و کیهاننشینان شریعتمدار، از یکسو با ناکارآمدی دولت و عدم تحقق وعدههای دادهشده و واماندن در بنبستهای بینالمللی و افزایش ناراضیان داخلی مواجه شدهاند و از سوی دیگر، استقبال خیرهکنندهی مردم از سمبل خندان اصلاحات، سید محمد خاتمی، آنان را عصبانی کرده و وادار به عکسالعملهای نامربوطی نموده است. به همین دلیل، حضرت فاطمه رجبی، همسر سخنگوی دولت مهر و وزیر دادگستری و حقوقدان شوراینگهبان و رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و قسعلیهذا... که مدتی سکوت را ترجیح داده بود، به یاری یاران شتافته، و استقبال 30هزار نفری در شیراز توسط کیهان 500نفری اعلام شده، و موضوع واهی دست دادن خاتمی با زنان در صدر اخبار تخریبی آنان قرار گرفته، و شکایت عدهای از طلاب حوزه علمیه در دادگاه ویژه روحانیت علیه خاتمی من باب موضوع مذکور به ثبت رسیده، و پخش نماز جماعت خاتمی از صدا و سیما موجب کدورت گردیده است. آنچه امروز اسباب نگرانی اقتدارگرایان و جریان رسانهای آنها میشود، نقش بیبدیل سید محمد خاتمی در جبهه اصلاحات است که تحرک جدیتری به این جبهه داده، و درواقع آقایان نگران گامهای بعدی اصلاحطلبان اند که گوشههایی از آن را در انتخابات شوراهای سوم به نمایش گذاشته اند.
در واقع، عنایت مراجع به خاتمی و مامویت جدید وی نشانداد که شریعتمداران کیهاننشین، دغدغهی دین و ارزشها را ندارند. بلکه شدیداً نگران از پیشرفت رقبای خود هستند که نکند دوم خرداد دیگری به پاشود و...
جان کلام؛
پس از انتشار خبر ماموریت خاتمی، اهل و عیال کیهانی، رسم همیشگی و روال ستودنی خود را فراموش نکرده و به فاصلهی یک روز پس از انتشاز خبر، ماموریت خود را مبنی بر مخدوشساختن اقدام خداپسندانه مراجع و همچنین جایگاه خاتمی، آغاز نمودند که انصافاً سرعت بالایشان، جای تقدیر و تحسین بسیار دارد...!

بهتازگی مطلع شدم که جناب سردار، اظهارات دیگری نیز در همان باب (علم، بسیج و دانشگاه) ایراد فرمودهاند که نقد آن، خالی از لطف و انصاف و صلاحیت نیست.
ایشان در نشست سراسری "شورای اندیشهیاران بسیج دانش آموزی" همچنین اضافه کرده اند:
"بسیج یک تشکیلات مردمی است که دولت از آن حمایت میکند و اگر امکاناتی به پایگاههای بسیج داده میشود، به معنای دولتیشدن بسیج نیست، زیرا احزاب و NGOها هم از سوی دولت کریمه، کمک مالی می شوند."
اما نکات:
اول. شاید سردار فراموش کرده باشند که با رویکارآمدن دولت نهم، یارانهی احزاب بهکلی قطع گردید و تابهامروز، هیچگونه کمک مالیای از سوی دولت، دراختیار احزاب قرار نگرفتهاست. لازم بذکر است که جناب احمدی نژاد، کمک مالی به احزاب را که در سرتاسر دنیا امری رایج و واجب است، باج خوانده و از پرداخت این باج بصورت شدیدی امتناع ورزیده اند. ایشان همچنین اعلام داشته اند که "دولت نهم هیچ تعهدی به احزاب ندارد".
دوم. سردار توجه داشتهباشند، آن چیزی را که نیرویی مردمی و همعرض احزاب و NGOها مینامند، طبق اساسنامه، بخشی از یک تشکیلات کاملاً نظامی است که حق هیچگونه فعالیت سیاسی- انتخاباتی را هم ندارد.
سوم. بد نیست که جناب سردار بر این نکته هم واقف باشند که این تشکیلات نظامی، هرساله بیش از دههامیلیارد تومان برای ادارهی آن در بودجهی کشور پیشبینی میشود و این مبالغ، غیر از بودجههای غیررسمی یا غیرمستقیمی است که به این نهاد اختصاص مییابد.
علاوه براین، سردار حجازی در پایان نشست، از رایزنیهای انجام شده برای اختصاص سهمیهی 40درصدی (!!!!) بسیجیان در دانشگاهها خبر داد.
پیرو این خبر، سوالاتی مطرح است که جواب آنها بسی شیرین خواهد بود!
اول. بنا به چه دلیلی گروهی که در پایگاههای بسیج فعالیت میکنند، باید از سهمیهی 40درصدی در دانشگاهها بهرهمند شوند و سیل دانش آموزان کوشاتر و مستعدتر، پشت کنکور بمانند؟
دوم. آیا این سهمیه، نشانی از عدالت دارد؟
سوم. آیا طرح این موضوع، به قصد ایجاد رانت برای کسانی که وارد بسیج می شوند، نیست؟ و آیا این رایزنیها، موجب تبدیل ناخودآگاه "لشگر مخلص خدا" به عدهای "حقوقبگیر رانتخوار و درخدمتقدرت" نمی شود؟
چهارم. آیا کسانی که بخاطر کوپن و بن و سهمیه دانشگاه و کمشدن مدت سربازی و سایر مسائل، وارد دستگاه بسیج میشوند همانهایی هستند که روحاللهخمینی از خدا میخواست که با آنان محشور گردد؟
پنجم. این است حفظ ارزشهای انقلاب و پاسداری از تعالیم اسلام...؟
ششم...
هفتم...
هشتم...
نهم...
.
.
.
سیزدهم. کی بهم میرسد ای ماه نگاه من و تو...؟!

سردار حجازی، فرمانده نیروی مقاومت بسیج، در نشست سراسری "شورای اندیشهیاران بسیج دانشآموزی" سخنانی درمورد بسیج، علم و دانشگاه به زبان راند که بسی مایهی تـأمل و تدبر، و البته تحیر است.
ایشان در ابتدای سخنان خود، اینگونه بیان میدارد:
"امروز مشکل جهان، کمبود افراد دارای فکر و نبوغ و صاحب اندیشه نیست، بلکه گرفتاریهای دنیا این است که بسیاری از آنهایی که صاحب فکرند، صلاحیت ندارند. لذا بسیاری از طرحها، ابتکارات و اندیشهها به سمت اهداف غیرانسانی و شیطانی سوق پیدا میکند."
از این سخن سردار (که خود او به گفتهی خودش، جزئی از "جمهور ناب" است) میتوان دریافت که از نظر او، باصلاحیتها حق دارند صاحب فکر باشند و کسانیکه فاقد این صلاحیت هستند (که معیار آن، فقدان همفکری سیاسی با سردار است)، حق صاحب فکر بودن و تحصیل علم ندارند، که این گفته اساساً با تعالیم اسلام و تعاریف حقوقبشری متناقض است.
مهرداد بذرپاش که اکنون در سن 28سالگی، مدیرعامل شرکت خودرو سازی پارس شدهاست، الگو و نماد کسانی است که جناب سردار به آنان صلاحیت میدهد و ایشان را باصلاحیت می خواند. همین آقای بذرپاش( پسرخواندهی جناب احمدی نژاد را میگویم)، با سهمیه وارد دانشگاه میشود و پس از 6سال با معدل حدود 12 از دانشگاه فارغ التحصیل میگردد. در کارنامهی علمی بذرپاش، استفاده از انواع رانتها برای پاسکردن دروس، برهم زدن مراسم دانشجویان از جمله تجمع اعتراضآمیز علیه حکم ننگین دکتر هاشم آقاجری، اشغال دفتر انجمن اسلامی دانشجویان شریف و... دیده میشود، و پس از اینکه با همان رانتهای دولتی و غیردولتی، کارشناسی ارشد خود را با پایینترین نمره اخذ کرده است، از ترم آینده، بدون ضابطه و با دستور مستقیم وزیر علوم، دانشجوی دورهی دکترا خواهد شد.
مدتهاست که اهل دانش در کشورهایی نظیر ما، در تلاشند تا به حاکمان بفهمانند که مسیر پیشرفت و توسعه از راه علم است، و این علم را نمی توان در چارچوبهای تنگ سیاسی و اعتقادی حکومتها اسیر کرد. ولی حکام، بخشهایی از علم را که پایه های حکومت آنان را تقویت میکند، میپذیرند و باقی را بیفایده، شیطانی، ضد دینی و خلاف ارزشهای نظام مقدس جمهوری اسلامی میخوانند؛ آنچنانکه جناب سردار فرمودند...
در قرآن آمده است:
اَفَائِن مَاتَ اَو قُتِلَ ... (آل عمران،144)
ترجمه: اگر او (محمد) بمیرد یا کشته شود...
دقت کنید که خداوند، برای پیامبرش از چه لفظی بهره می برد! "اگر او بمیرد". اگر در ترجمه شک دارید، به هر مترجمی که دوست دارید مراجعه کنید. معنای دقیق مصدر "موت"، "مردن است. پس خداوند نه از عبارت "اگر او فوت کند" و نه از عبارت "اگر او دربگذرد" استفاده کرده، بلکه می گوید" اگر او بمیرد".
حال فرض کنید در جمعی هستید که سوختگان ولایت در کنارتان نشستهاند. فکر میکنید اگر از واژهی مردن برای مقام عظمای ولایت استفاده کنید، ولایتدوستان چکارتان کنند؟! بطور قطع، اگر کار به ضربوشتم و تظاهرات مقابل سفارتخانهی انگلیس نکشد، این جملات و عبارات را حتماً خواهید شنید :
"درست صحبت کن! مردن یعنی چه...؟! "
"زبانت را گاز بگیر، بی ادب...! "
"خجالت نمی کشی از مصدر "مردن" برای آقا استفاده می کنی...؟ "
"اصلاً مگر قرار است آقا فوت کنند که تو حرف از مردن می زنی...؟!!! "
"این چه حرفی است که می زنی، گستاخ! خدا نکند! برو دهانت را آب بکش"
...
...
...
خداوند که عاشق محمد بوده، اینگونه درمورد او سخن میگوید. درضمن، محمد پیامبر است و رابطهی عاشقانهی وی با خدا نظیر ندارد.
اما خامنهای چه ؟ نه پیامبر است، نه امام. هیچ رابطهی عاشقانهای، از جنس رابطهی فیمابین خدا و محمد، هم بین او و طرفدارانش نیست. پس دلیل اینهمه نارضایتی و امتناع از این بحث، چیست؟
چیست که خدا می تواند اینگونه سخن بگوید و میگوید و هیچکس هم کاری به کارش ندارد، اما اگر من چنین حرفی به زبان بیاورم، حاصلم یا اعدام است یا سنگسار...؟!!
چند حالت بیشتر ندارد؛
یا خداوند اشتباه کرده و نباید از این واژه استفاده می کرده،
یا قرآن تحریف شده،
و یا خامنهای خداست.
البته حالت دیگری هم...
اینجاست که میگویند: الله اعلم!

بخاطرم میاید سال 77، در اوایل ریاست جمهوری خاتمی لامذهب، شعری از سیمین بهبهانی فیالباب زنان و دختران روسپی و هرزه به چاپ رسید؛ اگر بگویم زمین به آسمان دوخته شد و قیامت از راه رسید، هیچ گزافه نگفتهام؛ دستها بود که بر سرها فرود میآمد و قلم ها بود که فریاد "اسلام از دست رفت" بر می آورد. کم مانده بود که انقلاب جدیدی نثارمان شود. هرکس که خود را "عالمی ربانی" و یا "فاضلی متعالی" متصور میشد، قلمی میخرید و نامهای روانهی بیتالفساد ریاست جمهوری میکرد که آی... به داد اسلام برسید و مملکت را از دست این سرسپردگان رهایی دهید. البته کفن پوشان هم که جای خود دارند، ماشاءالله قبل از اینکه خبر به گوش آقا برسد، کفن به تن، مقابل دفاتر مراجع عظام تقلید، آمادهی پیاده روی شده بودند و الخ...
اما بطور کاملاً تصادفی نیز به یاد می آورم که در سال 85، در اوایل ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی نژاد، اسوهی خدمت و شجاعت، کتابی از وزارتخانهی فرهنگ و ارشاد اسلامی ایشان اجازهی نشر گرفت بهنام حلقههای کنفی و بهقلم وحید پاکنیت. در کتاب مذکور، بصورت کاملاً صریح و بیپرده از داستانهایی کاملاً سکسی و ضداخلاقی یاد شده بود و متعاقباً هرگونه لفظ بیشرمانه و ناپسندی در این کتاب بهچشم میخورد. پس از نشر این کتاب، خبرنگاری از استاد صفارهرندی، اسوه ی فرهنگ و ادب، پرسشی کرد مبنی بر اینکه "آیا نشر این کتاب با تعالیم اسلام مغایرتی ندارد"؟ استاد نیز اینگونه پاسخ گفتند که "قلم، حرمت دارد و حرمت قلم در آزادی اوست. اینکه هر نوشته ای در دولت آقای احمدی نژاد به چاپ می رسد، نشان از باز بودن فضا، راحتی نویسندگان و آزادی آنها دارد. البته نباید به حریم افراد تجاوز کرده و شکل توهین بهخود بگیرد."
در اینجا به مرور خاطرات، پایان می دهم و به نکاتی چند اشاره می کنم:
همهباهم فاتحه برای ایران عزیز
خوش باشید
کافهدار
چندی پیش مشغول بازخوانی تعدادی از کشکولهای ادبی خویش بودم.حقیر، مطلبی از کتاب مکتوب پائولو کوئیلو نوشته بود. اگرچه شخصا از کوئیلو خوشم نمی آید ولی خوشحالم که هم اکنون از مکتوب خود خوشحالم...!
یک مربی حیوانات سیرک می تواند با نیرنگی ساده بر فیلها غلبه کند. وقتی فیل هنوز کودک است یک پایش را به تنه درختی می بندد. بچه فیل هرچه کوشش کند نمی تواند خودش را آزاد کند. کم کم به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است. هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی پیدا می کند، تنها کافی است یک نفر طنابی به پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد. فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نخواهد کرد.
داستان غم انگیز پرورش و تربیت در مدارس ایران هم دقیقا به همین صورت شده. کم اند دبیرانی که شخصیت ما برایشان مهم باشد. معمولا دوست دارند ما به عظمت آنها معترف باشیم. دوست دارند ما نتوانیم خودمان مشکلاتمان را حل کنیم و هر بار دست به دامن آنها بشویم. ما را عادت می دهند به پایین تر از خودشان بودن! و ما هم به تدریج، شهامت پاره کردن طناب و انجام کارهای جدید را از دست می دهیم. ای کاش روزی بیاید که دبیران ما دیگر مربی سیرک حیوانات نباشند...
این سیاست بیپدر مادر، از آدم هیچچی نمیذاره. پدر آدم رو در میاره و مادرش رو به عذاش می شونه. بیخود نبود که اینهمه بهم می گفتن دنبال سیاست نرو. اوایل، باور نمیکردم، اما حالا که گرفتارش شدم، باور میکنم. چون واقعاً سخته. کمر شیکنه! با این جلسه بذار؛ اون رو راضی کن؛ فلانی رو پرزنت کن؛ این کار رو بکن، اون کار رونکن، اینجا برو، اونجا نرو، این حرف رو بزن، اون حرف رو نزن، ... خلاصه هزار و یک گرفتاری پیلافکن، اما خیلی خیلی شیرین! همین هم باعث شده که بمونم و به کارم ادامه بدم. چون با (ببخشیدها!) سگدو زدن هاش، حال میکنم. درضمن، آهای! شمایی که می گی سیاست، چرتوپرته! :
گر مِی نخوری، طعنه مزن مستان را!
*شعر از خیام
کافه دار